این منم ، خودمم
آنچه که هستم
من باب اطلاع رسانی به دوستان بگوئیم خبر اول : ساخت جزیره مصنوعی فروهر در ایران ! در یکی از شهرهای هم جوار پایتخت که جمع کثیری از دانشجویان عزیز آن را می شناسند اتفاقات جالبی در زمینه شهرسازی می افتند .گاها می بینیم که در یکی از چهار راه ها ناگهان عکس بسیار بزرگی را می چسبانند و وقتی که به آن نگاه میکنی فک مبارکتان بر زمین می چسبد و پیش خود می گوئید آیا واقعا چنین چیزی ممکن است ؟ ساخت چنین میدان زیبائی در این شهر کوچک چگونه امکان پذیر است ؟ در جائی که شهرهای بزرگ ایران عمرا به چنین تکنولوژی دست پیدا کنند ؟! و بر خود می بالی که عجب دست اندرکاران هنرمندی دارد این شهر !! ولیکن بعد از گذشت 3 ماه از آن وقتی برمیگردی و می بینی از آن نقاشی که خبری نیست هیچ ! به جایش یک میدان گرد ساده زده اند و درونش هم یک حوض و فواره نهاده اند و تمام ! حال به عکس این پروژه فروهر که نگاه میکردم در دل آرزو میکردیم لااقل آنجا کمی شبیه نقاشی اش باشد حال اصلن کار نداریم که این موضوع یک کپی برداری فاحش از یکی از کشورهای همسایه است !! خبر دوم : بروکلین بکام و که می شناسید ؟ همون پسر دیوید بکهام فوتبالیست مشهور . آره خبر از این قراره که این پدر نمونه واسه اینکه نمونه بودنش و ثابت کنه واسه شازده یک ماشین ابتیاع نمودند آن هم از نوع پورشه که کاملا سفارشی هست و فقط جهت دور زدن ایشان می باشد و مبلغ ناچیز 50.000 یورو هم بابتش پرداخت نموده اند . بسیار یاد خود و سلطان بانو افتادم که زمانی که پول وام خرید خودرو جور شد و توانستیم این قرقی پدرسوخته را بگیریم چقدر مسرور بودیم ولیکن ما برای چندین سال استفاده از قرقی قسط می دهیم و لااقل می دانیم چند سالی می شود با آن به هرجائی رفت ولی ماشین این پسر بعد از چند سال دیگر که سایزش نمی شود چه بلائی به سرش می آید ؟ پول قسطش و چطوری میدن؟؟؟!! خبر سوم : ساعتی 10000 تومان هزینه هم نشینی گربه ایرانی در ژاپن ! میگن ظاهرا این جک و جوونهای ژاپنی که مجرد هم هستن واسه اینکه لحظاتی از زندگی روزمره دور بشن میرن یه جاهائی گربه کرایه میکنن اونم حتما باید ایرانی باشه ! بعد میارن خونه بهش محبت می کنن ( حال چطوری من نمی دونم !) زمانی که این خبر را می خوندم نگاهی به میشول ( گربه دربار ) کردم ایشان هم نگاهی به ما انداختند و بعد دوباره به خبر نگاه کردم و دوباره به میشول تا اینکه لبخندی بر لبان ما بنشست و دندان سوم مان از سمت چپ برقی زد و چشمانمان ریز شده و گفتیم : میشول جان آماده باش بریم ژاپن !! چند روز بود که سلطان بانو هیجان داشت ..چرا؟ چون با همسر یکی از دوستانش قرار گذاشته بودند تا روز تولد همسرشان را در یک کافه بصورت یواشکی جشن بگیرند تا ایشان یکهو ذوق زده شوند!! باری روز موعود فرا رسید و ما به همراه یکی دیگر از دوستان سلطان بانو ساعتی زودتر به کافه شدیم و کیک و کادوها را ردیف نمودیم تا اینکه دوست ایشان بیامد با شوهرش و با دیدن ما ذوق بسیار نمودند و شوهرشان هم دستها را باز کرده تا ایشان را در آغوش بگیرند و سپس گفت :" عزیزم سورپرایــــز " !!! القصه شمع ها را فوت نمودند و کادو ها را باز کردند و قرار شد هر کسی با کیکش چیزی سفارش دهد تا نوش جان کنند 6 تا چای + کافه گلاسه + قهوه لاته + یک لیوان بزرگ در حد و اندازه یک پارچ آب شاتوت که مورد آخری سفارش سلطان بود !! در این حین ما مدام به ایشان می گفتیم آخر به جای این خرجهای الکی لااقل در یک رستوران این ضیافت را به پا می نمودی تا لااقل ما شکمی از غذا در بیاوریم که با لبخندی به ما می گفتند "شام هم می دهم اما این یک چیز دیگر بود این سورپرایز بود " ! ما که نفهمیدیم یعنی چه به هر حال پس از 2 ساعت گپ و گفت و .. تصمیم به رفتن گرفتیم و خانمها به بیرون شدند و آقایان پای صندوق رفتند ..." چــــــــــــی !!! 68000 تومان !!!" آره عدد درست بود اما واسه چی ؟ میگم واستون: 6 تا فنجان چای از قرار هر فنجان 2500 تومان ! کافه گلاسه 4000 تومان قهوه لاته 4500 تومان آب شاتوت سلطانی 4500 تومان شکلات گلاسه 5000 تومان ---------------------------------------- جمع کل : 33000 تومان ... اما مابقی بابت چه بود ؟ 35000 تومان پول میز!!!!!!!!! یعنی غارت از این زیباتر دیده بودید؟ حتی حرامیان بیابانها هم اینطور چپاول نمی کنند .پس وقتی ایشان پول می دادند قیافه اش دیدنی بود پس ما نیز جهت همدردی دستهایمان را باز کردیم و گفتیم: " عزیزم ..سورپرایز !!" ----------------------------------------- پ.ن 1 - کی می داند معنی اینها یعنی چه : فلوت گلاسه / برازیلیا فلوت / آرژانتینا فلوت !!!! پ.ن .2 - کی می دونه این چیزا که می پیچونن بعد یهو یه صدا می ده و کلی کاغذ رنگی ازش میاد بیرون چطوری کار میکنه ؟ ما که هر جهت پیچوندیم کار نکرد پ.ن 3 - کی می دونه چطوری میشه ظرف 5 دقیقه از بزرگراه کردستان رسید به سهروردی شمالی! مياي تو صف يه دونه اي نانوائي بربري بعد تا نوبتت شد 2 كلمه تركي با شاطر حرف مي زني 3 تا نون ميگيري ميري بي توجه به اعتراض بقيه ؟؟؟!! آما زرنگي ... آما زرنگيا ااا ... چراغ داره قرمز ميشه فقط 1 ثانيه مونده .همه مي ايستن تو پاتو مي ذاري روي گاز مي خواي سريع رد بشي بعد مي افتي اون وسط ترافيك درست ميكني بعدشم به همه لبخند مي زني ؟ آما زرنگي ... آما زرنگيا اااا ... توي شركت روزي كه نهار كباب مي دن ديرتر از همه مي ري كه سر آشپز خلوت شده بعدش شروع ميكني از حال و احوال و وضعيت بنزين و... ميگي بعد وقتي مي ري بشيني سرجات توي ظرفت به جاي 2 سيخ كباب 4 سيخ كباب با 3 تا گوجه مي بيني آما زرنگي ... آما زرنگيا ااا ... ميري توي سوپر ماركت خريد ميكني بعد مياي توي صف دراز كه همه ايستادن تا حساب كنن با كسب اجازه از نفرات جلوئي به اين بهونه كه ماشينت و دوبله گذاشتي و فقط همين يه بطري نوشابه رو خريد كردي ميري جلو بعد يهو از جيبت 2 تا شكلات و پفك در مياري اونا رو هم حساب ميكني و پشتتم ميكني به همه مي ري بيرون تازه بعدشم ميري توي ايستگاه اتوبوس ميشيني منتظر !! آما زرنگي ....آما زرنگيا ااا ... در پايان فقط بايد گفت : خسته نباشي زبل خان ..ما هيچ كدوم نفهميديم تو چكاره اي !!! عمه شمسي ادامه داد : بعد از اون خدابيامرز هميشه دلم مي خواست كه شما ها زودتر سروسامون بگيرين .. واسه همينم عجله كردم و اون مرتيكه لندهور اونجوري سرمون كلاه گذاشت ولي عيب نداره ..منم گذاشتم تو سفره اش .. حالا گفتم كه چرا با غريبه وصلت كنيم تا وقتي كه آشنا هست لااقل مي دونيم ننه بابات كين و خلاصه زندگي نومت دستمونه .." چندين سال پيش فردي كه خود را بابك زاده ناميده بود با شيادي هر چه تمام عمه شمسي و دخترش را به بهانه ازدواج سركيسه كرده بود و راهي بلاد فرنگ نموده بود و البت بعد از چپاول اموال آنها در ديار غريب طلاق گرفته بود و در حال صفا با پولهاي آنها بودندي كه ايشان هم از ترس آبرو با اندك پولي كه مانده بود در همان جا سكني گزيده بودندي و حال ظاهرا كفگير بر ته ديگ خورده بازگشته تا ما را نيز گرفتار نُمايند ... پس به قصد قضاي حاجت از اتاق خارج گشتيم و وزير اعظم را صدا زديم و چاره انديشي نموديم هر چقدر بيشتر فكر مي نموديم كمتر به نتيجه مي رسيديم .. تا اينكه زمان شام فرا رسيد و كنيزان سفره بياراستندي و كباب آماده نمودند با دوغ و... پس به پذيرائي فرود آمديم و عمه جان در راس سفره جلوس نمودند و ما در راس ديگر آن و زماني كه شمس الضحي خانوم قصد نشستن كنار مادر را داشتند عمه جان با زير چشمي اشاره نمودند كه بيايند كنار دست ما بنشينند و ايشان هم چنان سريع اين كار را كردند كه ما را ياراي حركتي نبود . پس از صرف شام كه البت زهر مار بود تا شام عمه جان قصد قليان كشيدن كردند و ما را با دخترشان در اندروني تنها بگذاشتند تا مثلا صحبت نمائيم از طرفي نيز اين تلفن همراه ما متصل ويبره مي زد در جيبمان و در آْن سوي سلطان بانو مدام تماس مي گرفتند و ما جرات پاسخ نداشتيم تا اينكه شمس الضحي خانوم قصد كردند تا باغ را به ايشان نشان دهيم و به قصد تفرج در حياط باغ به بيرون شديم و در بين راه بسيار ماهرانه پيامكي به سلطان بانو زديم و وانمود نموديم كه گرفتار كاري هستيم و بعدا خودمان تماس ميگيريم . " به به چه حياطي چه گلهاي خوش بوئي پسر عمو جان ! يقينا تمامي اينها سليقه شما باشد " " بلي .. اينچنين است ..خوب مي دانيد كه ما اصولا بسيار روح لطيفي داريم " "البت كه چنين است " واي كه چه بگوئيم از اين مصاحبت كه هر لحظه اش حالت تهوع مان بيشتر مي شد يكي از بابت اين گونه حرفهاي چندش آور و ديگري از بابت بوي گند پياز دهان شمس الضحي خانوم كه ايشان عادت داشتند هميشه با غدايشان پياز فراوان ميل نمايند و در فكر بوديم كه شوهرشان چگونه ايشان را خواهند بوسيد و از تصور چهره در هم آن فلك زده ما را خنده اي گرفت وليكن يك آن فكر نموديم نكند اين بلا بر سرما بيايد ؟؟ ظاهرا كه داشت چنين مي شد ..خواستيم سر حرف را عوض كنيم و به هر طريقي شده واقعيت را بگوئيم كه بر سر درب ورودي عمارت رسيديم پس رو كرديم به ايشان و گفتيم : " راستش دختر عمه جان واقعيتي است كه گفتنش برايمان كمي سخت است البت مي دانيم كه شما با توجه به اينكه در فرنگ زندگي كرده ايد حتما منظور ما را مي فهميد " " وا چرا اينقدر صغري ، كبري مي كنيد پسر عمو جان ..البت مي دانيم كه زمانه فرق كرده و مثل گذشته پسرها مستقيما به دختران ابراز علاقه مي نمايند و با اينكه ما نيز سنني داريم ولي اشكال ندارد حرف دلتان را بگوئيد گرچه ما همه چيز را مي دانيم " " چي ؟ مي دانيد ؟ چي را مي دانيد ؟ " " مي دانيم شما به بنده چه مي خواهيد بگوئيد .. ولي راحت باشيد من درك مي كنم " " واقعا از اين همه شعور و فهم ممنونم .. قول مي دهيم كه در آينده جبران نمائيم " " مي دانم ..شما حالا حالا ها وقت براي جبران داريد .. من و شما و فرزندانمان ...واي چه زيبا" "جــــــــــــــــــان !!!!!!!!!!!! فرزندانمان ؟؟ يعني چي ؟ پس چي را مي دانيد ؟ " " اين را كه شما از همان نگاه اول دل شيفته ما شديد و ما نيز چنين " اي داد بيداد حال به اين ماده گاو چگونه اين چيزها را بفهمانم ؟! اعصاب همايونيمان ديگر تاب نداشت پيش خود گفتيم اگر اكنون نگوئيم ديگر نمي توانيم بگوئيم پس چشمانمان را بستيم و گفتيم " نه.. واقعيت چيز ديگريست .. در حقيقت مي خواستم بگويم ......" رييييييييييييينگ ( صداي زنگ خانه) به صدا در آمد و ما كه نزديك درب بوديم به غلاممان كه داشت به سرعت به سوي درب مي دويد تا آن را باز كند اشاره كرديم كه ما خود باز مي كنيم ودر دل مي گفتيم اين موقع شب چه كسي است ؟ درب را باز كرديم و در سايه روشن نور خيابان كسي آمد جلو و گفت : " سلام عزيزم .. خواستم سورپرايزت كنم به جاي فردا شب امشب اومدم " " س س سلط سلطان بانـــــــــــــــــــــــــــو " ادامه دارد .. گوئي همين ديروز بود وقتي كه مزاج نوشتاريمان يكهو گل كرد و ابتدا بر دفتر سفيد نگارش نموديم و بعد از مدتي من باب اطلاع از دوستان با پديده وبلاگ آشنا گشتيم و شروعي دوباره را نگاشتيم و اينك يكسال از آن روز گذشت ... آري وبلاگ سلطان يكساله شد .. تولدش ميمون و مبارك باد .گر عمري باقي باشد سال ديگر همين جا دوساله شويم پارسال بودي يكساله .. امسال شدي دو ساله ! چند تا بهار و ديدي ؟ چند تا بهار و ديدي؟ تاریکی هوا سکندری زدیم و لوله آفتابه مسی تاج المولک خانوم والده گرام تا نصف بر چشمانمان فرو برفت و آن هم از وقتی که استکان چای بر دست چپمان بود و خواستیم ساعت نگاه کنیم که کل چای بر روی پاهایمان ریخت و الخ... مرام سلطانیمان دیگر طاقت تاب آوردن منزل را نداشت پس وزیر ابله را فرمان دادیم درشکه را مهیا نماید و تا ما به سر کوچه می رسیم خود را به ما برسانند تا برویم دوری بر کوی و برزن بزنیم بلکه حالمان سرجا آید در این آدینه روز.. درب را که باز کردیم ....ناگهان ....نَــــــــــــــــــه ... " شمس الزمان " !!!!!!!!!!!!!! آری سلطانی به عظمت ما حال دست بر سینه نهاده و تا جائی که هوای بینی خاک روی زمین را پخش می کند خم گشته ایم تا عمه بزرگ پدریمان شمس الزمان خانوم به همراه دختر ترشیده اش شمس الضحی خانوم وارد شوند در دل آشوب بودیم از ورودشان ولیکن دلشاد بودیم از اینکه سلطان بانو جهت تمدد اعصاب بر منزل والده فرود آمدندی و شاهد این ماجراها نبودندی .. آری با ورود شمس الزمان گوئی گردبادی در عمارت به پا شد کنیزانی که از قبل با ایشان رفت و آمد داشتند به یاد خاطرات گذشته بر فرق سر کوبان به هر سوی می دویدند تا از دیدگان ایشان در امان باشند و تازه واردها هم بی آنکه بدانند موضوع چیست در پی آنها روانه . " س س سلام و درود بر عمه جان اعظم تاج درخشان خاندان ممالک شمس الزمان " " خُبه خُبه ... پسره جوالالق ... به خیالت با این چاپلوسی ها می توانی دل ما را به دست آوری؟" " سلام پسرعمو جان " این شمس الضحی خانوم بود ..کسی که ابوی پدر خدابیامرزمان در بدو تولد نام ایشان را بر ما نهادینه بودندی و ایشان نیز در رویاهای پوچ خود آرزوی سلطان بانوئی ما را داشتند ولیکن به قول امروزیها عمراً! شمس الضحی دختری بود ترشیده با هیکلی چون بشکه آب شاهی و ساق پاهای گلابی مانند و آن خالِ سلاطونی درشتش که بر گوشه دماغش جلوه می نمود با آن شلیته رنگی زمان جدمان در حال قدم زدن از جلوی ما بود و با تعجبی خاص به در و دیوار باغ و عمارت نگاه می نمود . عمه جان را بر هشتی برده و سپس بر شاه نشین نشانده و کنیزان به سرعت قلیان ناصرالدین شاهی چاق نموده و میوه نهادند و فواره ها را باز نمودند و پس از زمانی سکوت ما بگفتیم : "حال که این سعادت نصیب ما شده است که قدوم مبارک بر چشمان ما نهاده و منور نمودید منزل سوت و کورمان را ، دوست داریم بدانیم دلیل این افتخار بعد از این همه سال چه بوده است ؟" عمه جان در حالی که پک محکمی بر قلیان می زند با ابهتی وحشتناک گفت : " بالاخره وقتش رسیده که به وصیت پدرمان گوش کنیم و شما دو تا رو بفرستم حجله " و شمس الضحی را حالتی دست داد خجالت گونه و ما را حالتی دست داد غش گونه ..!!! ادامه دارد ..... و ساعتها بخسبيم ولي نمي شود امور رعايا را به حال خود واگذاشت .پس جواب خدا را كه مي دهد؟ خلاصه با هر زحمتي برخواستيم و والده مكرمه نيز بيدار بودند .پس با ايشان ناشتا تناول نموديم و يك استكان ناصرالدين شاهي چاي تلخ . درب عمارت را باز نموديم تا قرقي را خارج كنيم كه ناگهان ديديم يك درشكه بزرگ (كاميون ) جلوي درب عمارت ايستاده طوري كه آدم از كنارش به زور گذر ميكند چه رسد به قرقي ! پس از درب كوچك خارج گشتيم عصباني ..خشم سلطانيمان بالا زده بود كه آخر اين ابو طياره مال كدام ملعوني است كه اينجا گذاشته ؟ هر چقدر دور زديم ..هاي كشيديم هيچ اثري از صاحبش نيافتيم ..ساعت جيبي خود را نگاهي بيانداختيم و ديديم اي داد و بيداد بسيار وقت تنگ است و از قضا امروز كدخداي يكي از ولايات فرنگ نزد ما قرار ملاقات داشتي و دير كرد ما جز اثبات بي ادبي ما چيزي در پي نخواهد داشت ..ديگر كاسه صبرمان لبريز شد و شروع به داد و هوار در كوچه كرديم كه اين نره خر كشمش ! مال كدام آدم بي شعوريست ؟؟ كه ديديم شخصي تنومند به قاعده يك گوريل با شكمي فراخ به قاعده خرس از منزل بغلي بيرون آمد و با لحني جاهلانه بر شانه شاهانه ما كوفت و گفت :" فرمايش "؟ پس در لحظه اي نيم نگاهي خريدارانه از بالا تا پائين ايشان بيانداختيم و با لحني بسيار بسيار آرامتر! گفتيم كه : خيلي معذرت مي خواهيم اين وسيله زيبا مال شماست؟" و ايشان گفتند : آررررررررررررره ...كه چي ؟ تو بودي عربده ميكشيدي اول صبحي؟" ..نخير ..نخير مارا چه به اين كارها اصولا حكيم باشي دربار گفتند تارهاي صوتي ما بسيار نهيف و حساس باشند پس نبايد با صداي بلند صحبت كنيم چه رسد به داد و بيداد !! وليكن غرض از مزاحمت اين بود كه خواستيم اگر امكان دارد كمي جلوتر برويد تا بنده وسيله نقليه خود را خارج نمايم ..كه پس از گفتن اين حرف ايشان گردن ما بگرفتند و چونان زماني كه كله گوسفند را مي گيرند و مي كشند تا ببرند سلاخي كنند .. دستهاي بزرگ خود را پشت سر ما نهاده و روي به چرخ هاي جلوي ماشين كرده و گفتند : مگه كوري نميبيني چرخ جلو ندارم ؟ ديشب پنچر شده بازش كردم تا صبح كه اين پنچرگيري باز كنه بعدش عوضش كونم حالا مي توني يه كم صبر كني يا ...؟؟ " نخير البته حالا كه فكر مي كنم ميبينم حق با شماست بنده زياد تعجيلي در رفتن ندارم .." خلاصه پس از طي زماني در حدود 2 ساعت بالاخره ايشان رفع زحمت نموه و بنده نيز بسيار دير رسيدم و تا همين لحظاتي پيش مورد انتقاد دوستان بودم و الخ.... پس ديديم يك نوع ديگر از فرهنگ شهر نشيني اين زمانه را ! حال اگر اين موضوع در ديار سلطان اتفاق مي افتاد چه خونها كه در اين راه نمي ريختيم ...به جان خودم نباشه جان شما مي ريختيم ...!!! جهت اثباتش هم اين كاغذ را بر درب عمارت بچسبانديم تا همگان كف كنند !! خدايا ..باز هم ساعت از 12 شب گذشت و من بيدارم ..بايد بخوابم كه صبح موقع بيدار شدن زمين و زمان رو فحش ندم .. پس جيش ..مسواك ... بوس ...لالا .... برداشت دوم الان يكساعتي هست توي جام دارم غلط مي زنم .. هر كاري ميكنم خوابم نمي بره .. تا چشمامو مي بندم هزار تا فكر مياد سراغم .. آها ..يه فكر خوب ..گوسفند مي شمارم ..يك ..دو... سه... برداشت سوم آهان اگه اين 10 تا رو هم بشمارم جمعا ميشه 32560 گوسفند كه فكر كنم به اندازه كل طويله هاي روستاهاي اطراف تا شعاع 100 كيلومتري شده باشه ... الانم كه ساعت 4 صبح شده .. برداشت سوم تمام تنم زخم شد از بسكه خودم و خاروندم !! چرا آدم وقتي بيكار ميشه اينقدر خودشو مي خارونه؟ ساعت 6 صبح برداشت چهارم رررررررررررررينگگگگگگگگگگگگگگگ...صداي ساعت .. ساعت 7 صبح ...مادر صدا مي زنه پاشو ديگه چقدر مي خوابي ؟!! شرمنده ولي باز هم زمين و زمان از دست فحش هاي من در امان نيستند برداشت پنجم ساعت 8 صبح و سر كار ...فكر مي كنم با اين بي خوابي چطوري ميشه كار كرد ؟ واي خداي من چقدر كار دارم ... برداشت ششم رررررررررييييييييييگگگگگگگگگگ صداي زنگ موبايل .. تو نمي خواي بياي خونه ؟ ..ساعت 8 شبه !! ننننننننننننه!!!! به اين زودي ؟ ولي من كه كارام مونده هنوز !! برداشت هفتم شام و تلويزيون .. فيلم و سريال ... بحث روزانه و اتفاقاتي كه افتاده ... برداشت هشتم خدايا ..باز هم ساعت از 12 شب گذشت و من بيدارم ..بايد بخوابم كه صبح موقع بيدار شدن زمين و زمان رو فحش ندم .. پس جيش ..مسواك ... بوس ...لالا .... برداشت نهم كي باورش ميشه من الان 10 روزه كه همينقدر مي خوابم ؟ اما واقعيت همينه .. لذت از جووني يعني همين ديگه ... يه لحظه چشم باز ميكني ميبيني 60 سالت شده و هنوز داري دنبال زندگي مي دوي .. اونوقت ميگي كه واقعا چقدر زود دير مي شود ؟!! ----------------------------------------------------------------------------- پ. ن : به تعداد زيادي گوسفند و گاو و بز و بره جهت شمارش قبل از خواب نيازمندم با تشكر ..يك جوان جوياي خواب .. پ . ن : آخه پيشي مني و مييييييييييو / پس عشوه نريز و بييييييييييييييييييو " رئیس گروه مطالعات تاریخ وزارت آموزش و پرورش از آغاز تغییرات جدید در کتب
تاریخ مقاطع راهنمایی و متوسطه خبر داد و گفت: در تغییرات جدید، تاریخ
نگاریهای نظامی و پادشاهان از کتب تاریخ این مقاطع تحصیلی حذف می شود. وی تصریح کرد: در این رویکرد پادشاهان و جنگجویانی نظیر چنگیزخان مغول یا
سلطان محمدشاه و پادشاهان دیگری از این قبیل حذف و به جای آنان چهره های
تمدن سازی همچون خواجه نصیرطوسی، زکریای رازی، ابوعلی سینا و ... پرداخته
و توجه می شود."!!!!!!!!!! اينجانب شخصا تا به حال در اين دربار هيچ گونه مطلب انتقادي از روسا و مديران مملكتي ننگاشته بودم وليكن خود قضاوت كنيد ..كودكان ما از چه فقر تاريخي عظيمي برخوردار خواهند شد در آينده ! وقتي فرزند تو نداند كه چه كساني اين مملكت را ساختند و چه كساني خيانت كردند و چه بلاها كه بر سر اين مملكت آمده ...آنوقت تو چگونه مي خواهي به او بفهماني كه رفتار نيك گفتار نيك و پندار نيك از آن ما بوده ؟ محمد شاه قاجار ناصر الدين شاه .. به اون موقع ها همون روزا كه هممون خاطره داريم توي اين پست شخصيتهاي اون روزا رو واستون يادآوري ميكنم و اگه دوست داشتين در پست هاي بعدي ماجراهاي ديگه مدرسه رو ميگم : سپری کرده ایم عبارت بودند از : مدیر
: با ابهت ترین مسئول مدرسه ، پشت آخرین و بزرگترین میز در انتهای دفتر
مدرسه می نشست و معمولا از اتاقش بیرون نمی آمد . پرچم کوچکی روی میزش
قرار داشت و تنها تلفن زیمنس مشکی مدرسه هم متعلق به میز مدیر بود .
معمولا هفته ای یکی دو بار در مراسم صبحگاه سخنرانی میکرد و تذکر می داد .
مدیر تنها در زمان غیبت یک معلم سر آن کلاس می آمد و بیشتر هم موضوع انشاء
های کسل کننده می داد ! شاگرد اول کلاس را مجبور میکرد تمرین های ریاضی را
پای تخته حل کند ناظم
: نفر دوم مدرسه ، معمولا هر مدرسه دو ناظم یا معاون داشت . یکی بد اخلاق
و اخمو با ریش تراشیده و شکم بزرگ که زهر چشم می گرفت و دیگری لاغر و
تراشیده . سیاست چماق و هویج ، سیاست مشترک ناظمین مدرسه بود . کشف وضبط
اشیاء ممنوعه ، عزل و نصب مبصرها ، تذکر بابت اصلاح موی سر ، و کنترل
شلوغی حیاط از مهمترین وظایف ناظم بود دفتر دار:
آرام ترین مسئول مدرسه ، کسی که نامه دعوت اولیاء و مربیان را به دست بچه
ها می داد و کارنامه ها را تقسیم می کرد . دفتر دار معمولا ممتحن بی آزاری
بود که چشمشان را روی تقلب می بستند اما گاهی اوقات هم بدجوری مرموز از آب
در می آمدند . روحیه دفتر دارها هماهنگی عجیبی با روحیه مدیر داشت !! معلم پرورشی
: معلمی که در اردوها با بچه ها داخل مینی بوس آواز می خواند یا دعا ها و
سرودها را به بچه ها یاد می داد . مسئول انتخاب قاری قران و گروه سرود
مدرسه ، مسئول هماهنگی جشنهای دهه فجر مدرسه . معلمین پرورشی که فوتبال هم
خوب بازی می کردند معمولا بین بچه ها محبوب بودند بابای مدرسه
: سن و سال بابای مدرسه رابطه مستقیمی با قدمت مدرسه داشت . مدرسه های
قدیمی بابای پیر تری داشتند با ته ریش سفید و سبیل زرد رنگ که قبل از زنگ
هنر ، قلم درشت ها را برای بچه ها می تراشیدند و بعد از کلاس ها به بچه ها
تشر می زدند که آنقدر خورده کاغذ روی زمین نریزند . بابای پیر مدرسه تنها
کسی بود که وقتی مجبور بودی یک زنگ تمام را جلوی دفتر مدرسه برای تنبیه
بمانی به تو لبخند می زد ! به نقل از : احسان ناظم بكائي ![]()
![]()
![]()




![]()



