تبليغاتX
این منم ، خودمم
سال رو به اتمام است .. یک سال دیگر به عمر گرانمایه افزوده شد


دلگیر از ایام رفته و چشم امید به ایام پیش روی دارم ...


هر سال را به امید شروعی متفاوت آغاز می کنم ..امسال نیز


به امید اینکه امسال نیز برای همه یک شروع خوب باشد و یکسال خوب


خدای را شاکرم ..در سالی که گذشت ..عزیزی از دست ندادم ..قلبی را نشکستم


دلهای زیادی به دست آوردم .. سرپناهم همه شور و عشق بود .. قلبم آلوده هوی و هوس


دنیوی نشد ... پیشرفت کردم و باز هم اینچنین خواهد شد .. بیش از آنکه بگریم ، خندیدم


بیش از آنکه بگریانم ..خنداندم ... خدای را شاکرم به خاطر خاطرات خوبی که امسال برای


من ساخت ... به خاطر لحظه های خوبی که در کنار خانواده و دوستان داشتم ... اگر سال


بعد نیز بودم از خدای خود می خواهم بیش از پیش لطفش را نثارم کند .. و اگر هم نبودم


هر آن چه داشتم و می توانستم برای همه به کار بردم ...کم یا زیاد " این منم ، خودمم " !!

نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند1390ساعت 12:17 توسط سلطان| |
مدتهای مدیدی بود که سلطان بن سلطان قصد خانه تکانی و بازسازی این مُلک را داشت

و بعد از صحبتهای فراوان با استاد کارهای بنا و نقاش در خصوص تهیه مصالح مربوطه اقداماتی

نیز انجام پذیرفت و قرار بر این بود بعد از ایام سیاه پوشی رخت سفید پوشیده و چون سلطان

بر همه امور مشرف و آگاه بودندی خود نیز اولین خشت این بنای جدید را با دستان همایونی

قرارا دادندی تا همگان از رویت این اقتدار وصف نا شدنی حیران گشته و جَیب پاره کردندی و

آواره دشت بیابان شوندی ، لکن در روز مبارک که همه چی مهیا و آماده بودی بساط تخت

روان همی گسترانده بودی و قلیان شیرازی مهیا نمودی تا جلوس سلطان تا کمر جماعت خم

شدندی و بر هر قدم گلی بیافشاندی از این ورود سلطان گونه !

لکن به هر سوی که بنگریدیم هیچ ابوالبشری از جماعت بنا و نقاش ندیدی و تنها وزیر اعظم

بودی که چون مرغ سر کنده از این سوی باغ بدان سوی روان بود ..پس در یک حرکت غافلگیرانه

پشت پائی بدو زدیم که در حین دویدن آنچنان سکندری زدندی که صورت بر روی زمین کشانده

شده و خون از تمامی اعضائ صورت روان شدی و بالاخره متوقف گردید

در همان حال پای همایونی را بر روی سینه وزیر نهادیم گوئی که شیر درنده ای را شکار همی

کردی و مسرور از این لیاقت بودندی ، پس در همان اوضاع از ایشان علت عدم حضور رعایا را

جویا شدیم ، که با کلماتی موهون گونه و بریده بریده به خاطر زخمتهائی که داشت الفاظی

را بر زبان بیاورد که از بس آرام بود مجبور شدیم خم شویم تا ببینیم چه می گوید که بانگ همی

بیاورد : سلطان بن سلطان به سلامت باد ..آخر با دلار 2500 تومان و سکه 1200.000 تومانی

کدام خری به فکر ساخت و ساز می افتد ؟ عمله و بنای روز مزد اکنون طلب حق الرحمه دارند

آن هم به دلار !! آجر را دانه یک یورو می فروشند ؟؟ دوغ آب لازم برای ساخت و ساز گوئی از

کوهی از طلا گران تر باشد و الخ ....

پس در این لحظه هر دو مویه کنان و خاک بر سر زنان به سوی اندرونی روان گشتیم و چون

کنیزک را روانه دوا خانه کردیم تا برای وزیر دوا گلی و مرحم ابتیاع نماید دست خالی بازگشت

چون هر شیشه دوا گلی بالغ بر چندین کیسه اشرفی قیمت پیدا کرده بود ..پس با حسابی

زیرکانه دیدم خرج مردن و کفن و دفن وزیر در زیر درختان باغ همایونی بسیار به صرفه تر از درمان

باشد ..پس اینک در بالای سر او نظاره گر مرگش هستیم و خواستیم بدانید که تا اوضاع دلار

و یورو و اشرفی های این اجنبی های پدر سوخته سر و سامان نیابد امیدی به سلطان نباشد

پس این جمله را در اول ربیع الاول نگاشتیم تا همگان آگاه باشند ..

نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن1390ساعت 8:44 توسط سلطان| |
نیومدیم نیومدیم وقتی هم که اومدیم با دل پر درد اومدیم !


خدایا !! چرا هر وقت کاری به کارت نداریم همه چی بر وفق مراده و خوبه

تا حواسمون میره طرفت هر چی گند و نکبت و بدبیاری می ریزی رو سرمون

آخه چرا ؟

دقیقا همون موقع که بهت نیاز داریم و می خواهیم بهمون حال بدی کلا حالمون

و میگیری !

آخه چرا ؟

هر روز به یاد و امید تو از در خونه زدیم بیرون ، هر شنبه بهت التماس کردیم که

دیگه این هفته درهای رحمت و بخششت و به رومون باز کن ، دقیقا معکوس عمل

می کنی خدایا

آخه چرا ؟

هر وقت خندیدیم و حالمون درست حسابی بود دقیقا فردای همون روز مثل امروز

زدی تو برجکمون و کلا زندگیمون و جابجا کردی

آخه چرا ؟

آرزوهامون و پس به کی بگیم ؟ درد و دلامون و پس به کی بگیم ؟

حرف های نگفته رو با کی بزنیم ؟ خدایا گوشت با منه ؟

یعنی این بار هم بگیم " خیر انشالله " ؟؟

یعنی این دفعه هم ....

نمی دونم چی بگم ؟


فقط یه سوال کلی ازت دارم


آخه چرا ؟ چـــــــــــــــرا ؟ 

نوشته شده در شنبه 3 دی1390ساعت 16:45 توسط سلطان| |
مثل هر روز بعد از سلام و احوالپرسی و نشستن پشت میز محل کارم

درحالیکه هنوز چشمام پف آلوده ، دلم یه چائی دبش خواست . پس

لیوان زشت منقش به مارک شرکت و بر می دارم و می رم یه چائی واسه

خودم می ریزم ، در همون حالت ایستاده تقویم روی میز کارو و ورق می زنم

در حالیکه توی چائی داغ فوت می کنم وشیشه عینکم لحظه ای مه آلود میشه

و دوباره تمیز میشه به تقویم خیره شدم ، 30 مهر ماه !!

باورم نمی شد ! 30 مهرماه !! یعنی 7 ماه از امسال هم گذشت ، چشم به هم

بزنیم باز باید اینجا تبریک سال نو رو بگم و واسه همه آرزوی سالی خوش را داشته

باشم !

خواستم کلی راجع به اینکه امسال تا حالا چکار کردم و چه پیشرفت هائی داشتم و

چه فرصت هائی و از دست دادم فکر کنم ..اما چون به هیچ نتیجه ای نمی رسیدم

پس یه فوت محکم به چائیم کردم به طوریکه همه شیشه عینکم مه آلود شد و بلافاصله

نشستم روی صندلی و تصویر بعدی صفحه مانیتورم بود که دیدم !

سعی می کنم دیگه به تقویم روی میزم توجه نکنم .

نوشته شده در شنبه 30 مهر1390ساعت 14:5 توسط سلطان| |

و در چنین روزی بود که آن دکتر هندی بر باسن همایونی کوفت تا صدای ونگ ونگ 

این شاه قدر قدرت بر تمام آفاق شنیده شود و گوئی که دنیا می دانست که ما 

روزی سلطان خواهیم شد 

آری ..امروز زادروز ما می باشد ... می دانیم که در این سرای دیگر به اندازه گذشته 

دوستانی وجود ندارند تا در این شادی با ما همراه باشند ولیکن خواستیم تا بدینوسیله

به اطلاع برسانیم که سایه همایونی همچنان بر سر رعایا سایه افکنده است تا شاید 

بدینسان هوای سرای دیگر بر سرشان خطور نکند ....

نوشته شده در سه شنبه 25 مرداد1390ساعت 9:40 توسط سلطان| |


با توجه به اشتغال زیاد و گرفتاریهای روزمره وقت سر و سامان دادن به این سرای را نداشتیم

لکن با توجه به عصر تکنولوژی و پیشرفت و برای اینکه ثابت کنیم سلطان up to date هستیم 

سر به سوی سرای فیس بوک نهادیم و در آنجا با توجه به حضور کثیری از دوستان مراودات

روزمره خویش را آنجا انجام می دهیم ، به حق سرای مفید تری از اینجاست علت هم آن است

که وقت کمتری از شما می گیرد لکن سرعت عملش بسیار بیشتر است 

در این مدتی که در آن سرای زندگی می کردیم با افراد و سلایق بسیاری آشنا شدیم 

خوب همانگونه که مطلع هستید در آنجا شخصی حرفی می زند و دوستان راجع به آن 

نظرات سریع می دهند یا سوالاتی مطرح می کنند و دنبال پاسخ هستند بسیار کار خوبیست 

اما از آنجا که جماعت ایرانی هر چیزی را بعد از مدتی به سوی استفاده نادرست می کشاند 

در آنجا هم از این قاعده مستثنی نمی باشد ، فی المثل همین سوالاتی که عرض نُمودیم 

خوب برادر من خواهر من سوال داری بپرس ،جواب بگیر ، اما سوالات مسخره و وقت گیر دیگر

جزء بی جنبه بازیهای ما ایرانیهاست و البت بیکاری مضاعف !! 

ضمن توجه شما به برخی سوالات مطرح شده در سرای فیس بوکی به اطلاع می رساند در 

آینده ای نزدیک گزارش مبسوطی از اتفاقات آن دیار برایتان تعریف می کنم 

خدائیش شما به این سوالات چه پاسخی می دهید ؟؟

"گروه خونیتون چیه "؟ -- چند تا گزینه هم گذاشته مثلا با کلاس باشه a,o,ab و ....

" خزترین کاری که یه دختر توی دانشگاه می تونه انجام بده چیه ؟" 

مثلا برخی از گزینه ها : 

1-آرایش عروسی بکنه 

2- آدامس بترکونه و...

" چندش آور ترین حرفی که بین دوست پسر و دوست دختر رد و بدل میشه چیه ؟"

1-جیجلتو بخولم 

2- از پشت تلفن بپرسی الان چی تنته ؟ و....

به قول یه بنده خدائی شما که آقا معلمی آخه چرا این سوال و می پرسی ؟؟!!

خدائیش فرض کنیم همه هم به این سوالا جواب دادن چه اتفاقی می افته بعدش ؟؟


نوشته شده در شنبه 15 مرداد1390ساعت 16:6 توسط سلطان| |
باورش برایمان سخت بود !!

از خوابی سنگین برخواستیم ..گوئی امروز با روزهای دیگر فرق دارد ..جعبه شهر فرنگ را باز نمودیم

هیچ چیز نداشت ! تعجب نمودیم مگر می شود تمامی این شبکه ها بی برنامه باشند ؟

بی خیال گشتیم و به قصد رفتن به سر کار منزل را ترک نمودیم ..هوا نیز فرق داشت رفت و آمد ها

نیز متفاوت بود ! دو موتور با سرعت و بوق زنان از کنارمان گذشتند ..پیرمرد همسایه بغلی با ویلچیر

دم درب منزل خویش نشسته بود و دو جعبه شیرینی به همگان تعارف می کرد خانمی در حال

گذر به ایشان گفت : پدر جان مگر ماه مبارک نیست ؟؟ پیرمرد گفت : 32 سال منتظر این روز بودم

واسم مهم نیست توی چه ماهی هستیم مهم اینه که با عذاب وجدان نمی میرم !!

مبهوت و گنگ از اینکه مگر چه اتفاقی افتاده است به راه خویش ادامه دادم ..دو جوان بر روی شانه

یکدیگر در حال وررفتن با تابلو کوچه بودند ، دیدم که روی نام کوچه که نوشته بود "کوچه شهید ..."

کاغذی چسبانده اند که رویش نوشته " کوچه آزادی " ! نمی دانستیم چرا همه در حال جنب و جوش

بودند ؟ به خیابان اصلی که رسیدیم گوئی وارد یک راهپیمائی بزرگ شده ایم پسری با اسپری سیاه

روی بیانات ! را مخدوش میکرد دختری بدون مانتو و روسری و با شلوار جین و یک تاپ کوتاه

پرچم ایران را تکان می داد ! شربت و شیرینی بود که بین همه پخش می شد ترافیک سنگین بود

و شلوغ همه می گفتند الان میارنش پائین ؟ و به ساختمان بلندی که در مرکز میدان بود اشاره

میکردند با زحمت خودم را رساندم به مرکز میدان و دیدم که یک بالابر بزرگ در وسط میدان ایستاده

و دو نفر در حال بالا رفتن از آن به سوی پلاکارد بی نهایت بزرگی که از شخص اول ! بر روی آن نصب

بود می رفتند تا ......

مردان گریه می کردند ، زنان کِل می کشیدند و در نهایت با شمارش معکوس مردم 3، 2 ، 1 ...

منتظر بریدن طنابها بودند که ناگهان :

" دی دی دی ...دی دی دی .. دی دی دی ..."!

صدای موبایل بود به معنی رسیدن یک پیام کوتاه ! گیج و گنگ از اینکه من الان در وسط شهر بودم

و اکنون روی تخت چکار می کنم از جایم برخواستم و در حالیکه پرده اتاق را کنار می زدم آن پلاکارد

بزرگ را سر جایش دیدم و مردمی که به حالت عادی در رفت و آمد بودند ..

به تخت خواب برگشتم و در حالیکه خواب خود را مرور میکردم پیام کوتاهی را که باعث پاره شدن

خوابم شد را خواندم

" سگ کوچک کرم رنگ گم شده ، مژدگانی یابنده 300000 تومان "

7271.......0937 !!!

و ساعتی بگریستم !!

نوشته شده در یکشنبه 9 مرداد1390ساعت 19:53 توسط سلطان| |
بازی روزگار را نمی فهمم! من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا...

و همه ما تنهاییم داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند ، این است که

آنان از دوست داشتن باز می مانند. همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم

پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم. انسان عاشق زیبایی نمی شود.

بلكه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست! انسان های بزرگ دو دل دارند:

دلی که درد می کشد و پنهان است ، دلی که میخندد و آشکار است.

همه دوست دارند که به بهشت بروند، ولی کسی دوست ندارد که بمیرد .

عشق مانند نواختن پیانو است. ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری،

سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی. دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه

مخلوقات جایی باشد پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم.

‏‏اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به یکدیگر

نامحدود می شود. عشق در لحظه پدید می آید. دوست داشتن در امتداد زمان. و این

اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است. راه دوست داشتن هر چیز درک

این واقعیت است که امکان دارد از دست برود. انسان چیست ؟ شنبه: به دنیا می آید. 

یكشنبه: راه می رود.  دوشنبه: عاشق می شود.  سه شنبه: شكست می خورد. 

چهارشنبه: ازدواج می كند.  پنج شنبه: به بستر بیماری می افتد.  جمعه: می میرد. 

==================================

پ.ن : سلطان همچنان غمگین است !

نوشته شده در سه شنبه 7 تیر1390ساعت 8:48 توسط سلطان| |

اینم از مجلس ختم، با کفش رفتیم با دمپایی برگشتیم

یارو رو آوردن تو تلویزیون، زیر اسمش نوشته: "کارشناس مسائل یمن"، من موندم این بنده خدا تو این ۴۰ سال از چه راهی نون در میآورده

خانومه ناراحت توی تاکسی: به فاصله چند روز هم شوهرم بهم خیانت کرد هم دوست پسرم

طرف رفته خواستگاری، دختره بهش گفته شهید مورد علاقه شما کیه؟

  واسه داداشمون رفتیم خواستگاری، ننه جون طرف در اومده میگه ۲۰۱۲ تا سکه مهریه به نیت المپیک لندن

هر بار که صفحه ی فیلترینگ رو دیدم یه صلوات فرستادم. مامانم میگه همینطور ادامه بدی جات تو بهشته

یه عمر رفتیم سینما آخر نفهمیدیم دسته های صندلیش ماله خودمونه یا بغل دستیمون

جشن میگیرن گوسفند میکشن، عزاداریه گوسفند میکشن، ماشین میخرن گوسفند میکشن،

پسر اقدس خانوم رو ختنه میکنن گوسفند میکشن، بعد به گاوبازای اسپانیایی فحش میدن

 

برنامه احکام گذاشتن، ملت زنگ میزنن، یکی میگه من رکعت اول، توی رکوع یادم افتاد سجده نرفتم! حکمش چیه؟

  سریال ستایش زنه به شوهرش میگه: باردارم! شوهره بجای اینکه بغلش کنه میره بیرون، رو به بقاله داد میزنه هووووراااا

طرف سوار اسب شده، عکسشو گذاشته فیس بوک، میگه اون بالاییه منم

تبلیغ پارک آبی نشون میدن یارو با شلوار لی و پیراهن مردونه سر میخوره رو سرسره های پارک آبی

میری از خودپرداز پول بگیری، رمزتو میزنی پول بر میداری، بار دوم کارتو میذاری، رمز رو اشتباه میزنی، یکی

از پشت میگه: آقا رمزتو اشتباه زدیها

بابام نشسته یه میزگرد به زبون آلمانی میبینه، میگم مگه میفهمی چی میگن؟

میگه قیافه هاشونو که میبینم میفهمم در مورد چی حرف میزنن

بغل دستیمون توی هواپيما از اول تا آخر به اسلام فحش میداد، وسطهای پرواز هواپیما یه تکون

خورد، گفت «يا ابالفضل»

 

پسورد اینترنت وایرلسم رو عوض کردم، همسایمون زنگ زده میگه پسوردتو عوض کردی؟

میگم نه! میگه آخه قبلاً شماره

موبایلت بود، الان هرچی میزنم کانکت نمیشم

کاردار سوئیس رو احضار کردن که بره به آمریکا بگه چرا عربستان نیروهاشو فرستاده بحرین

میری آدامس اوربیت بخری، بقاله به جای بقیه پول، بهت آدامس شیک میده

یه تی شرت خریدم کلی مارک نایک روشه بعد رو یقه‌ش نوشته تولیدی برادران عباس‌پور

رفیقم زنگ زده میگه ویسکی سراغ نداری؟ میگم برای چی میخوای؟ میگه بابام

امشب از کربلا میاد کلی مهمون داریم

 

 
نوشته شده در یکشنبه 8 خرداد1390ساعت 14:58 توسط سلطان| |
یه زمانی بود که اینجا برای خودش رفت و آمدی داشت !

اینگونه خلوت و سوت و کور نبود !

هرزگاهی جر و بحثی می شد !

دوستیهائی اینجا شکل گرفت !

رفت و آمدهائی شروع شد ! 

خاطراتی نقل می شد !

داستانی روایت می شد !

ولیکن امروز خالی و بی صدا !

نه از خودم خبری هست و نه از دیگران !

چقدر سخته که برگردی و ببینی که تمام اون روزهائی که اینجا

گذروندی ! فقط شدن خاطره و خیال ...

تقصیر خودمه ..البته نه همش ..بیشترش هم تقصیر زمونه اس

با گرفتاریهاش من و از اینجا و دوستام دور کرد !

امیدوارم بتونم دوباره یه دستی به سر و گوش این چهار دیواری بکشم !

روزهای خوب و دوباره تکرار کنم !

امیدوارم !


نوشته شده در شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 14:1 توسط سلطان| |