تبليغاتX

page rank google پيج رانك گوگل اين وب

این منم ، خودمم

این منم ، خودمم

آنچه که هستم

پنجشنبه بسیار دلشوره و نگرانی داشتیم .. زاد روز سلطان بانو بود و جملگی قرار بر این داشتیم

تا بر منزل مادر زن جان فرود آئیم و این روز را گرامی بداریم . پس بسیار کارها را به سرعت انجام

دادیم و تمامی افراد خانواده را جمع نمودیم و قرار بر این شد که ما به منزل مادر بزرگ خویش رفته

ایشان را سوار قرقی نموده و جملگی به مراسم برویم . تا مادامی که ایشان آماده می شدند ما

قصد نمودیم تا سر کوچه پیاده روی نمائیم پس بر سر کوچه که رسیدیم دیدیم سر و صدای زیادی

همراه با مقادیر قابل توجه ای فحش های بسیار رکیک از داخل مغازه به گوش می رسد .گمان

نمودیم دعوا شده است پس جهت کنجکاوی داخل شدیم ولیکن دیدیم که جوانکهائی که بعضا

سن آنها از 15 تجاوز نمی نمود در پشت رایانه هائی نشسته اند و هر کدام چیزی بر گوش خود

نهاده اند و در حین بازی به یکدیگر دشنام می دهند اندکی تامل نمودیم تا ببینیم موضوع از چه

قرار است که متاسفانه چیزی نفهمیدیم پس شخصی گفت که اینجا گیم نت باشد و اینها هم در

حال بازی گروهی باشند و در طول زمان بازی گاها هیجان زده می شوند و از خجالت یکدیگر در

می آیند !! به بیرون آمدیم و یادمان آمد دوران کودکی که بازیهائی که میکردیم چه بود و احیانا

دشنامهائی که به هم بازیان خود می دادیم چه بود ؟! و افسوس خوردیم من باب تربیت این

جوانکها که اکنون در این سن و سال و در برابر این هیجان کاذب ایجاد شده اینگونه از خود واکنش

نشان می دهند پس در آینده در برابر مشکلات زندگی چگونه خواهند بود ؟ حال که بعضی از

آنها هنوز به دبیرستان هم نمی روند اما دشنامهای رده سنی بالای 18 را به مثابه نقل و نبات

استفاده می نمایند و هیچ رودربایسی هم که از هم ندارند هیچ نگران این هم نیستند که صدایشان

به بیرون برود و احیانا رهگذران که ممکن است کودک و یا مادران و پدران باشند این الفاظ آنها را

بشنوند.. به راستی آینده این جوانان چگونه است ؟ کسی که در هنگام تفریح و بازی اینگونه خود

را تخلیه می کند در برابر مشکلات زندگی و همسرانشان هم همین گونه پرخاشگر و بی حیا هستند؟

دیگر به مو شکافی قضیه سیگار کشیدن آنها در بیرون از دکان در زمانی که مثلا می باختند و

اعصابشان خط خطی بود کار ندارم ...

پس به منزل مادر بزرگ برگشته بسیار ایشان را تکریم نمودیم و با احترام روانه گشتیم و آن جوانان

را در حال خود رها نمودیم ..

نوشته شده در شنبه 28 آذر1388ساعت 11:52 توسط سلطان| |
چندی قبل با سلطان بانو و دوستان به یکی از مراکز خرید در شمال تهران رفته بودیم

شهر چونان همیشه شلوغ بود گوئی همگی از درد مثانه رنج می برند!! نمی دانم علت عجله

و شتاب مردم از برای چیست ؟ کافیست 2 ثانیه دیر دنده ماشین را پس از سبز شدن چراغ

عوض کنی آنوقت انواع و اقسام صدای بوق از پشت سر شنیده می شود از طرفی هم مردم

گوئی هر کجا که دلشان بخواهد خودرو خویش را پارک می کنند بی توجه به علائم رانندگی !

پس بسیار به دنبال مکانی جهت استقرار قرقی گشتیم و ناگهان چشممان به فضائی خالی

بیافتاد و با هر مکافاتی بود پارک نمودیم در هنگام پیاده شدن دیدم که کلیه وسائل جلوئی و

پشت سری ما یکعدد برگ جریمه بر روی شیشه هاشان خود نمائی می کند پس فهمیدیم

که مدتی که ما آنجا نباشیم این بلا بر سر ما هم فرود خواهد آمد وچون سرمای هوا دیگر تاب

و توانمان را بریده بود فکری شیطانی بر مغزمان خطور نمود و در یک حرکت گاز انبری برگ جریمه

خودرو پشتی را برداشته زیر برف پاک کن  قرقی نهادیم و انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده باشد

وارد مرکز خرید گشتیم و از آنجائی که اصولا ما عادت داریم تا از بهترین نقاط مراکز خرید بازدیدی

به عمل آوریم سلطان بانو و دوستان را در حالت خرید رها نموده و به سوی جذاب ترین و ارزانترین

قسمت روانه گشتیم !.. پس از زیارت آنجا و احساس آرامشی که بعد از آن کار به ما دست داد 

مجدد به دوستان پیوستیم و مشغول بازدید گشتیم ..واعجبا از قیمتها پس بر هر دکانی فرود آمدیم

اشک بر چشمانمان حلقه زدی از قیمتهای اجناس شاید غیر قابل قبول ترین قیمتی که در آنجا

مشاهده نمودیم یک عدد پالتو مردانه بود که به صراحت می گویم قیمتی که بر آن نهاده بود در حد

پول خون ابوی فروشنده بود پس دست از پا درازتر بازگشتیم و دیدیم که خوشبختانه به جز همان

فبض جریمه دزدی دیگر پلیس با ما کاری نداشته است پس جملگی لبخند زدیم و از این ترفند خویش

خوشحال بودیم . قبض مسروقه را برداشتیم تا سر جایش بگذاریم ولی هنگامی که به خودرو پشت

سری رسیدیم دیدیم که یک قبض جریمه جدید بر شیشه آن نهاده اند !! با همان مبلغ قبلی !!

پس قبض را سر جایش گذاشتیم و سوار گشتیم ولیکن بسیار بسیار دچار عذاب وجدان گشتیم

و هزاران بار خود را لعنت فرستادیم و در دل از آن راننده طلب حلالیت نمودیم .. وبه خویشتن قول

دادیم تا دیگر از این جسارتها ننمائیم و در اینجا از آن راننده محترم عذز خواهی می نمائیم ...


پ.ن : شبها که ما می خوابیم .. آقا پلیسه بیداره

        ما جریمه می دزدیم ... اون دوباره می ذاره

        خوشحال مثل بنده ... با اون سبیلش می خنده

        میاد خلافیامون .... داد می زته بابامون .

        چرا دوبله می ذاری ... مگه مرض تو داری

        سلطان توی عذابه ... شبها که خواب نداره

        تو هم بگذر زود حالا ... از جریمه اون بابا !!

نوشته شده در دوشنبه 23 آذر1388ساعت 10:40 توسط سلطان| |
گاها پیش خود تصور می نمائیم که چرا اساسا ما به وجود آمده ایم ؟

بعد کلی صغری و کبری می چینیم پیش خودمان و به قولی توجیه همراه با شیره مالی می نمائیم

بیشتر اوقات آدمیان چنین شکلی هستند البت نه تمامشان

سعی کرده ام در زندگیم تا آنجا که می شود اشتباه نکنم ..چون ذات ما اینگونه است که انجام

اشتباهاتی که بعدا بفهمیم اشتباه بوده اعصابمان را چنان به هم می ریزد که تا مدتها گرفتار

خود خوری و شماتت خویش هستیم .

اصولن غصه خوردن بر ایام رفته بسیار سخت است و بی حاصل و همیشه پیش خود چنین

می پنداریم که ای کاش فلان کار را نکرده بودم و ای کاش با فلان کس آچنین رفتار نمی نمودم

و همیشه نقطه آرامش بخش قضیه این است که پیش خود می گوئیم دفعه بعد حتما جبران

می کنم ولی آیا دفعه بعدی وجود دارد ؟ و یا واقعا لذتش مانند دفعه پیش است ؟

پنجشنبه ، شبی بود برای سلطان بسیار خاطره انگیز .. بر گذشته خویش می نگریدیم و هزاران

آه و افسوس می خوردیم و گاها نیز از بعضی انتخابها گلایه مند بودیم ..

احساسات سلطانیمان در پنجشنبه شب به اوج خویش رسیده بود ولیکن همانگونه که گفتم

اشتباهات بعضا جبران ناپذیرند !!

حماقتها و اشتباهات مدام از جلوی چشمانمان رژه می رفتند و گویا این افسردگی و غمینی

ما همچُنان ادامه خواهد داشت

واقعا انسان در چنین شرایطی باید چه کند ؟ سوالی که هنوز جوابش را دقیق نمی دانم

پ.ن : سلطان حال و روز خوبی ندارد ... 

پ.ن : بخوام از تو بگذرم ... من با یادت چه کنم ؟ 

        تو رو از یاد ببرم .... با خاطراتت چه کنم ؟

پ.ن : دارم خفـــــه میشم ... از دود حاصل از ذوب شمش آلومینیوم در اتاق بغلی که گویا

اگزوز تهویه اش در اتاق من است !! کـــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــک !!!

نوشته شده در شنبه 21 آذر1388ساعت 11:53 توسط سلطان| |
بسیار با این کلمه حال می کنم : " آدم شناختی "

این غربیها یک کلمه دارند به نام "مود" که برگردانش به معنی حس و حال ، حالتی که در

بعضی شرایط زمانی رخ می دهد می باشد البته اصل واژه مربوط به الکترونیک است اما

ما در جملات عامیانه به کار می بریم

آقا رو مودش نیستم ! بی خیال شو .. لابد چندین بار این جمله را شنیده اید ..و لابد نیز

چندین بار با آدمهای زبان نفهم هم روبرو شده اید .. کسانی که نه معنی این جمله را

می فهمند نه می خواهند که بفهمند ..

در کل آدم اکتیوی هستم .. معمولا خیلی زود صمیمی می شوم و خیلی هم زود دوست

پیدا می کنم ..شوخ طبعی ام هم ارثیست ! به ظاهر آدمی هستم که همیشه فارغ از

غم و غصه و به قولی "علی بی غم " هستم اما اگه کسی فیلم گنج قارون و دیده باشه

فردین یه دیالوگ داره که میگه :

" ننه .. همه به من میگن علی بی غم اما توی دلم یه دنیا غمه ننه"!

حالا شده حکایت من .. آره منم علی بی غمی که تو دلم یه دنیا غمه ننه !

اما حالا بیا به این جماعت بفهمون این چیزا رو ..مگه می فهمن بعضیاشون !

چه کار کنم ؟ چطوری بفهمونم بابا آدم بعضی روزا رو مودش نیست ..اینقدر گیر ندین

چرا همیشه از آدم یه جور توقع دارین ؟ هزاران بار با این مشکل روبرو شدم و هیچوقت

هم به هیچ نتیجه ای نرسیدم .بابا یه گاو هم وقتی که به جا خیره میشه و می ره تو

تفکراتش کسی مزاحمش نمیشه .. حالا ما تا میایم بریم تو فکر یا شُتُرق یه پس گردنی

میاد طرفمون یا یه نفر پشت سرم یهو پِخ میکنه یا یه کیسه فریزر بالا سرم می ترکونن و

هزار تا یا دیگه !!

بابا رو مودش نیستم .. گیر ندین تورو خدا .. به چه زبونی بگم ..هرکی بلده یادم بده 

آخرش یا خودم و خود کشی می کنم یا خودشو خود کشی میکنم حالا ببین کی گفتم !



نوشته شده در دوشنبه 16 آذر1388ساعت 20:6 توسط سلطان| |
کلا زمانه غریبی شده آقا .. همه چیز فرق کرده .. دوران کودکی ما نیز بسیار تفاوت داشت با

این دوران ..دیروز جهت اصلاح به سلمانی رفته بودم و در آنجا تلویزون نیز روشن بود . دیدیم که

عده ای کودک را در یک مکان جمع نمودندی و شخصی خاله نام برایشان برنامه اجرا می کند و

همه چیز رنگهای شاد و موسیقی شاد داشت سپس زمان پخش کارتون شد و کارتونهای جدید

و با کیفیت نیز پخش گردید و این کار تا وقتی که ما به عمارت مراجعه نمودیم ادامه داشتی پیش

خود یاد آن دوران بیافتادیم که جمیعا دو شبکه داشتیم و یکی از 8 صبح تا 12 ظهر برنامه داشت و

سپس نسبت به پخش برفک یا همان جَنگ مورچه ها مبادرت می نمود و آن یکی هم از ساعت 10

شب به بعد تعطیل بود و در این بین کلن در هر دو شبکه 2 ساعت وقت برای کودکان بود با آن برنامه

و کارتونهای آن دوران شوق و ذوق برگشت به خانه از مدرسه وصف ناپذیر بود برای دیدن "بامزی "

آری این بامزی قویترین خرس دنیا محبوبترین کارتون زمان کودکی سلطان بود و هست لیکن دوست

دارم بدانم محبوب ترین برنامه کودک شما چه نام داشت تا بتوانیم به یک نظر سنجی برسیم .لذا

سلطان جهت یادآوری و راهنمائی شما تعدادی عکس نیز در پائین قرار می دهد . به دوستان خود

نیز بگوئید در این نظر سنجی شرکت نمایند .

                 بامزی قویترین خرس جهان 

                پت پستچی 

                 3 کله پوک 

                    واتو واتو 

                چاق و لاغر

               معاون کلانتر

              پروفسور بالتازار

                  رابرت

                    الفی 

              جیمبو

اما خدائیش ما با اینکه وقتمون کم بود تنوع زیاد داشتیم 

اگه هر کی چیزی به جز اینها دوست داشت هم بگه اما من اینها رو دوست داشتم


نوشته شده در شنبه 14 آذر1388ساعت 9:30 توسط سلطان| |
مدتی بود که دچار خستگی روحی شدید گشته بودیم پس عزم سفر جزم نمودیم جهت

سفر به شمال که از بخت بد آب و هوائی مسیر نگشت . پس افسرده و غمین راهی بلاد

سلطان بانو شدیم و در منزل مادر زن جان فرود آمدیم که دوستانی از سلطان بانو با ما

ارتباط برقرار نمودند من باب تفرج در ییلاقات تهران و ما نیز بسیار پذیرفتیم و اسباب تفریحات

را بر پشت قرقی نهاده و با ایشان به ییلاق فشم حرکت نمودیم . در طول مسیر که ما خوش

و خرم گرم گفت و گو و تخمه شکستن بودیم می دیدیم که وسائل نقلیه روبروئی ما که 

در حال بازگشت باشند هر کدام یک تکه الوار از شیشه ماشین خویش بیرون نهاده اند پس

جویا شدیم گفتند که ایشان چوب اسکی باشند !! و توضیحات ادامه را دادند و لیک پیش خود

چنین می پنداشتیم که اینک که جای ما گرم است ولیکن آیا بیرون از خودرو آنقدر سرد است

که مردمان از برای برف بازی به آنجا رفتندی ؟ و حال که در آذر ماه باشیم مگر چقدر برف نزول

نموده است ؟

به هر حال منزلگاهی یافتیم که در نزدیکی آن مستراح هم موجود بود وخوب می دانید که در

خارج از شهر چیزی که از نان و آب واجب تر است محلی برای قضای حاجت است !

پیاده گشتیم و به سرعت بساط فرش بگسترانیدیم و تنقلات فراهم گشتی و تخته نرد سلطانی

را بساط نمودیم تا به قولی روئی از بعضی ها کم نمائیم ..هنوز دقایقی از این امر نگذشته بود

که احساس نمودیم دستانمان دیگر حتی یارای تاس ریختن هم ندارد ولی غرور اجازه نمی داد

که از سرما شکوه نمائیم پس ادامه دادیم تا جائی که دیدیم تمامی اهل حرم در حالت انجماد

به سر بردی و هر آن کس که از جوار ما بگذشتی با دست ما را نشان دادی و خنده زدی از

حماقت ما در این آب و هوا .. پس چون ما را رودربایسی با شوهر دوست سلطان بانو بودی

نتوانستیم من باب این پیشنهادش هزاران پس گردنی نثارش کنیم که البت پس از بازگشت

جورش را وزیر ابله بکشید و الخ ..

یاد این شعر معروف بیافتادیم که :

حسنی به مکتب نمی رفت / وقتی می رفت جمعه می رفت !!؟؟

پ . ن : لکن تنها نکته مثبت این اتفاق دست به آب مبسوطی بود که ما رفتیم !


نوشته شده در دوشنبه 9 آذر1388ساعت 18:8 توسط سلطان| |
در ابتدا تاخیر سلطان را به جهت دیرکرد بپذیرید ولیکن این web پدرسوخته بسیار در این چند

وقت ما را بیازرد که خدا را شکر فعلا ختم به خیر گردیده است ..

داستانی را در عنفوان کودکی می خواندم و هنوز در مخیله ام جای دارد آن زمان که کودکی از

برای درس و تحصیل در روستائی که مدرسه راهنمائی نداشت مجبور بود روزانه به روستای مجاور

که 1 ساعت فاصله داشت حرکت کند و شوق و اشتیاق آن کودک به حدی بود که سرما و گرما

نمی توانست مانع از حرکت وی شود ..باری به هر روی در یکی از روزهای سرد زمستانی گرفتار

گله گرگها می شود و ..... ودر آن زمان سلطان بسیار به حال این طفل بگریست و از خدای

خود خواست که کاری کند تا درس خواندن سهل و آسان گردد ..

حال چرا یاد این موضوع بیافتادم ؟ حال که از آن دوران بسیار گذشته و همه چیز با کامپیوتر و این

جور جنگولک بازی ها پیش می رود تحصیل نیز بسیار راحت شده ولیکن در مملکت گل و بلبل هنوز

هم هستند جاهائی که علی رغم شهر بودن و پیشرفت روزافزون علم گاها مشاهده می نمائیم

که کسب علم و تحصیل چندان آسان نیست ولیکن باز هم این اشتیاق دانش آموزان و دانشجویان

است که استادان را ترغیب می کنند که در هر شرایطی علم آموزی نمایند . نمونه بسیار کوچک

این مثال را در تصویر ذیل مشاهده می کنید .. ( تخته عمودی )!

ضمنا به نقش لب تاپ موجود بر روی میز استاد اصولن توجه نکنید !

"" دانشگاه ....... واقع در ......... مورخ 88/08/30

حال پس از گذشت سالها مجددا سلطان را گریه ای فرا گرفت سیل گونه و آرزوی خود نیز از خدا

تکرار نمود التماس گونه !!

نوشته شده در چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 10:7 توسط سلطان| |
مطلبی خوندم در مورد یک اتفاق عجیب در ترکیه .. مردم ترکیه در روز 10 نوامبر هر سال و درست

در ساعت 9.05 دقیقه صبح در هر جا که باشن دست از کار می کشن و یک دقیقه سکوت می کنن

حتی راننده ها هم ماشین را نگه می دارند پیاده میشن و یکدقیقه بی حرکت می ایستن گوئی که

در آن روز زندگی در ترکیه از حرکت می ایستد ! اما چرا ؟

روز 10 نوامبر سالروز مرگ مصطفی کمال آتاتورک اولین رئیس جمهور ترکیه است و مردم به پاس

احترام به این مرد یک دقیقه سکوت می کنن به این عکسها توجه کنید :

خوب .. درست کارای ما رو می کنن ..نه ؟!!

مثل سالگرد حافظ . سعدی . میرزا کوچک خان . باقرخان . مصدق و ....

چه آدمای حسودی هستن این ترکها !!

نوشته شده در سه شنبه 26 آبان1388ساعت 9:46 توسط سلطان| |

هخامنشیان، اشکانیان، ساسانیان و... همگی حذف می‌شوند!!

نوشته شده در شنبه 23 آبان1388ساعت 9:0 توسط سلطان| |
مدتی بود که مدام با قرقی به این سوی و آن سوی در حال آمد و شد بودیم و در نهایت میزان

موجودی کارت بنزین رو به اتمام می گذاشت . پس به ناچار روی به زدن بنزین آزاد نمودیم ولیکن

بسیار دردناک بودندی از برای ما که هر باک را 12000 تومان بپردازیم پس افکار همایونیمان را به

کار انداختیم و از برای کسب پول بنزین فکر مسافر کشی بر ما مستولی گشت ولیکن با آن ظاهر

سلطانی که نمی شد پس مختصر تغییر چهره دادیم و شروع نمودیم . مسافری در گوشه خیابان

دیدیم پس بسیار سریع به طرفش رفتیم و در حد صدم ثانیه مانده به او برسیم که ناگهان چیزی

مثل هوخ شَتَره از بغل دست ما جلو زد و دیدیم که یک تاکسی باشد و مسافر را قاپید و رفت

بی خیال گشتیم و رفتیم سراغ بعدی ولیکن به هر کس که می رسیدیم یا زودتر از ما یک تاکسی

آنجا منتظر بود و یا اگر هم نبود مسافر سوار ماشین شخصی نمی شد . ولیکن ما قصد نموده بودیم

و تصمیم باید اجرا می شد . القصه پس از نیم ساعت یک جوانک را سوار نمودیم که به محض

سوار شدن انتهای دود سیگار ایشان را نیز سوار نمودیم و کلی دودی شدیم لحظه ای بعد دیدیم

که ایشان دست در جیب کرده چِرق چِرق مشغول کوفت کردن تخمه شدند و در نهایت هم با

موبایل خود شروع به صحبت کردن آنهم به زبان شیوای آذری شدند . بعد از گذشت چند خیابان

تصمیم به پیاده شدن گرفتند و یک اسکناس 5000 تومانی به ما دادند حال ما که پول خرد نداشتیم

کلن کرایه اش 300 تومان بیشتر نمی شد که از ایشان خواستیم از مغازه روبروئی پول خرد برایمان

بیاورد و ایشان رفت که پول را خرد کند .اکنون 3 روز از این ماجرا می گذرد و ما که دیگر ناامید از

برگشت ایشان بودیم تصمیم گرفتیم از آن مکان بازگردیم و عطای مسافر کشی را به لقایش بسپاریم

که در راه بازگشت اتفاقات جالبی بیافتاد که در مطلب بعدی به عرض می رساند 

و اینها هم حاصل یک روز شوفری سلطان ..

------------------

پ.ن 1 : همه از من می ترسن ، من از نیسان قرمز !

پ. ن 2 : راديات عشق من از بهر تو آمد به جوش..........گر نداری باورم بنگر به روی آمپرم

پ.ن 3 : آنا يوردوم تهران !

اینم یه عکس از تاکسی دربستی خواهران در کابل !

نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 18:21 توسط سلطان| |